تبليغاتX
دخـــتـــــــــــــرانـــــــــــه


دخـــتـــــــــــــرانـــــــــــه

بگذار آدمها تا میتوانند سنگ باشند تو از نژاد چشمه ای!!!

 

گفتم:خسته ام!


گفت: لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ از رحمت خدا نا اميد نشيد(زمر/53)

گفتم:انگار، مرا فراموش کرده اي!

گفت:  فَاذْکُرُونِي أَذْکُرْکُمْ منو ياد کنيد تا ياد شما باشم (بقره/152)

گفتم: تا کي بايد صبر کرد؟

گفت: وَمَا يدْرِيکَ لَعَلَّ السَّاعَةَ تَکُونُ قَرِيبًا تو چه مي‌داني! شايد موعدش نزديک باشد (احزاب/63)

گفتم:تو بزرگي و نزديکيت براي منِِِ کوچک، خيلي دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟

گفت:  وَاتَّبِعْ مَا يوحَى إِلَيکَ وَاصْبِرْ حَتَّى يحْکُمَ اللَّهُ کاراهايي که به تو گفتم انجام بده و

صبر کن تا خدا خودش حکم کند (يونس/

109)
گفت

م: خيلي خونسردي! تو خدايي و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچک است

يک اشاره‌ کني تمامه!

گفت: َعسَى أَنْ تُحِبُّوا شَيئًا وَهُوَ شَرٌّ لَکُمْ شايد چيزي که تو دوست داري، به صلاحت

 نباشه (بقره/216)گفتم: انا عبدک

الضعيف الذليل— اصلا چطور دلت مي آد؟

گفت:إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَءُوفٌ رَحِيمٌ خدا نسبت به همه‌ي مردم - نسبت به همه –

 مهربان است (بقره/143)

گفتم: دلم گرفته

گفت: بِفَضْلِ اللَّهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذَلِکَ فَلْيفْرَحُوا (مردم به چي دلخوش کردن؟!) بايد به

فضل و رحمت خدا شاد باشند (يونس/58)

گفتم: اصلا بي‌خيال! توکلت علي الله

گفت: إِنَّ اللَّهَ يحِبُّ المُتَوکِّلينَ خدا آنهايي را که توکل مي‌کنند دوست دارد (آل عمران/159)

گفتم: خيلي چاکريم!

گفت: و من الناس من يعبد الله علي حرف فان اصابه خير اطمأن به و ان اصابته

 فتنة انقلب علي وجهه خسر الدنيا و الآخره

بعضي از مردم خدا را فقط به زبان عبادت مي‌کنند. اگه خيري به آنها برسد

، امن و آرامش پيدا مي‌کنند و اگر بلايي سرشان

بيايد تا امتحان بشوند، رو گردان ميشوند. خودشان تو دنيا و آخرت ضرر مي‌

کنند (حج/11)

گفتم: چقدر احساس تنهايي مي‌کنم ؛

گفت: فَإِنِّي قَرِيبٌ من که نزديکم (بقره/186)

گفتم: تو هميشه نزديکي؛ من دورم— کاش مي‌شد به تو نزديک بشوم

گفت: وَاذْکُرْ رَبَّکَ فِي نَفْسِکَ تَضَرُّعًا وَخِيفَةً وَدُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ

هر صبح و عصر، پروردگارت رو پيش خودت، با خوف و تضرع، و با صداي

آهسته ياد کن (اعراف/205)

گفتم: اين هم توفيق مي‌خواهد!

گفت: أَلَا تُحِبُّونَ أَنْ يغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ  دوست نداريد خدا شما را ببخشد؟! (نور/22)

گفتم: معلومه که دوست دارم مرا ببخشي

گفت: وَأَنِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيهِ پس از خدا بخواهيد شما را ببخشد

 و بعد توبه کنيد (هود90)

گفتم: با اين همه گناه— آخر چه کاري مي‌توانم بکنم؟

گفت:  أَلَمْ يعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ هُوَ يقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِه گر نمي‌دانيد خداست

که توبه را از بنده‌هايش قبول مي‌کند؟! (توبه/104)

گفتم: ديگر روي توبه ندارم

گفت: اَلله اَلعزيزُ العليمُ  غَافِرِ الذَّنْبِ وَقَابِلِ التَّوْبِ

ولي) خدا عزيزو دانا است، او آمرزنده‌ي گناه هست و پذيرنده‌ي توبه (غافر/3-2)

گفتم: با اين همه گناه، براي کدام گناهم توبه کنم؟

گفت: إِنَّ اللَّهَ يغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا

خدا همه‌ي گناه ‌ها را مي‌بخشد (زمر/53)گفتم: يعني اگر بازهم بيابم؟ بازهم مرا مي‌بخشي؟

گفت: وَمَنْ يغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا اللَّهُ

به جز خدا کيه که گناهان را ببخشد؟ (آل عمران/135)

گفتم: نمي‌دانم چرا هميشه در مقابل اين کلامت کم ميارم! آتشم مي‌زند؛

ذوبم مي‌کند؛ عاشق مي‌شوم!— توبه مي‌کنم

گفت: إِنَّ اللَّهَ يحِبُّ التَّوَّابِينَ وَيحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم آنهايي

 که پاک هستند را دوست دارد (بقره/222)

ناخواسته گفتم: الهي و ربي من لي غيرک

گفت:  أَلَيسَ اللَّهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ

خدا براي بنده‌اش کافي نيست؟ (زمر/36)

گفتم: در برابر اين همه مهربانيت چه کار مي‌توانم بکنم؟

گفت:ُوَ الَّذِي ينَزِّلُ عَلَى عَبْدِهِ آياتٍ بَينَاتٍ لِيخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَإِنَّ اللَّهَ بِکُمْ لَرَءُوفٌ رَحِيمٌ

اي مؤمنين! خدا را زياد ياد کنيد و صبح و شب تسبيحش کنيد. او کسي هست

که خودش و فرشته‌هايش بر شما درود و

رحمت مي‌فرستند تا شما را از تاريکي‌ها به سوي روشنايي بيرون بياورند. خدا

نسبت به مؤمنين مهربان است. (احزاب/43-41)

گفتم: هيچ کسي نمي‌داند تو دلم چه مي‌گذرد

گفت: أَنَّ اللَّهَ يحُولُ بَينَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ

خدا حائل هست بين انسان و قلبش! (انفال/24)

گفتم: غير از تو کسي را ندارم

گفت : وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ

و ما از رگ گردن به انسان نزديک‌تريم (ق/16)

 



 

بچه ها شوخي شوخي به گنجشک ها سنگ مي زنند


و گنجشک ها جدي جدي مي ميرند


آدم ها شوخي شوخي زخم مي زنند


و قلب ها جدي جدي مي شکنند


و تو شوخي شوخي لبخند مي زني


و من جدي جدي عاشق مي شم


 

 

آنها بت می پرستند که کوچک و ناتوان است، ولی من خدا را می پرستم که داناست و بزرگ.

آنها به مدت کوتاهی از زندگی توجه دارند، از تولد تا مرگ. ولی من به تمام حیات فکر می کنم،

 از اول تا انتها به همه لحظات.

بچه که بودم از تاریکی می ترسیدم. تنهایی و تاریکی برایم ترسناک بود. از هر اتفاق ناگهانی

 در آن هنگام وحشت داشتم، از جن، از یک منظره ترسناک. ولی الان دیگر از آن چیزها نمی ترسم

. از خودم می ترسم که هر بدی که می کنم لرزه بر اندامم می افتد. خودم منشا ضرر خودم هستم.

 چه چیزی ترسناکتر از آن لحظه که بدی از من سر می زند و این بدی روح و جسمم را می آزارد

. جن و تاریکی ترس ندارد، بدیها و گناهان ترس دارند.


زیبایی زندگی در پاک زندگی کردن است. بدیها و گناهان آرامش و سعادت را از انسان می گیرند.

دنیا کوتاه است و پر از فریبندگی و جلوه های رنگارنگ. اما آنچه بشر می خواهد و در اعماق دلش

 آنرا آرزو می کند و آنچه می تواند بشر را ارضا نماید، در دنیا وجود ندارد و این بسته سعادت و خواسته

 نهایی بشر در روز قیامت بر انسانهای پاک عرضه خواهد شد. آنچه که خدا وعده داده و گفته است که نزد

 من است و بسیار بهتر است از جلوه های دنیا. اما با اینکه در دنیا چیزی برای دل بستن نیست،

نعمت های فراوانی عطا شده است که باید از آنها استفاده کرد. دانه تا آب و غذا نخورد درخت

نخواهد شد.


 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 12:12 توسط زینب امینی( زی زی )| |

 

 

rememberinghert2sy1.png



سلام...

امروز اومدم یکمی برام دعا کنین...(اگه لایق باشیم!)

۲ تا مسابقه دارم یکیشو دادم که هرچی شد دیگه شدولی...

یکیش آبرومه...

اولین کار تئاتری که  نویسندگی و کارگردانی میکنم...

اگه اول بشم اول بهم اجرای عمومی رایگان میدن!!!!!

ولی اگه نشم کلی آبروم میره!!!

اسمش دختر ایروونی به نویسندگی و کارگردانی...(ریا میشه!!!)

خلاصه دعا کنین حسابی پوسترشم همین روزا میذارم براتون

 این عکسیم که براتون گذاشتم عکس پسر دایی منه اسمشم((( امیره)))

 ۱/۱/۸۷ به دنیا اومده انشا الله براش تولد میگیرم تو وبم

 

امیدوارم دعارو فراموش نکنین

مخصوصا واسه من و ۲ تا نفر دیگه! من خیلی این ۲ نفرو دوس دارم!

خیلی باور نکردنی...

واسشون خیلی دعا میکنم...

یاعلی مدد موفق باشید

نوشته شده در سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 20:20 توسط زینب امینی( زی زی )| |

 

باتو،همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند

باتو،آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند

باتو،کوه ها حامیان وفادارخاندان من اند

باتو،زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند

ابر،حریری است که برگاهواره ی من کشیده اند


وطناب گاهواره ام را مادرم،که در پس این کوه هاهمسایه ی ماست در دست خویش دارد

باتو،دریا با من مهربا نی می کند


باتو، سپیده ی هرصبح بر گونه ام بوسه می زند


باتو،نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند


باتو،من با بهار می رویم


باتو،من در عطر یاس ها پخش می شوم


باتو،من درشیره ی هر نبات میجوشم


باتو،من در هر شکوفه می شکفم


باتو،من درمن طلوع لبخند میزنم،درهر تندر فریاد شوق میکشم،درحلقوم مرغان عاشق می خوانم

 در غلغل چشمه ها می خندم،درنای جویباران زمزمه می کنم


باتو،من در روح طبیعت پنهانم


باتو،من بودن را،زندگی را،شوق را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی را می نوشم


 

باتو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،

 

4pmv91tvq8.jpg

 

غرقه ی فریاد و خروش وجمعیتم،درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند وگلها کودکان

من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند وبوی

باران،بوی پونه،بوی خاک،شاخه ها ی شسته، باران خورده،پاک،همه خوش ترین یادهای من،شیرین

ترین یادگارهای من اند.

بی تو،من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم

بی تو،رنگهای این سرزمین مرا می آزارند

بی تو،آهوان این صحرا گرگان هار من اند

بی تو،کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند

بی تو،زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد

ابر،کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند

وطناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند

 

بی تو،دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد

بی تو،پرندگان این سرزمین،سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند

بی تو،سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است

بی تو،نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند

بی تو،من با بهار می میرم

بی تو،من در عطر یاس ها می گریم

بی تو،من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند

لمس می کنم.

بی تو،من با هر برگ پائیزی می افتم.بی تو،من در چنگ طبیعت تنها می خشکم

بی تو،من زندگی را،شوق را،بودن را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی رااز یاد می برم

بی تو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی

کسی،نگهبان سکوتم،حاجب درگه نومیدی،راهب معبد خاموشی،سالک راه فراموشی ها،باغ پژمرده

ی پامال زمستانم.

درختان هر کدام خاطره ی رنجی،شبح هر صخره،ابلیسی،دیوی،غولی،گنگ وپرکینه فروخفته،کمین

کرده مرا بر سر راه،باران زمزمه ی گریه در دل من،

بوی پونه،پیک و پیغامی نه برای دل من،بوی خاک،تکرار دعوتی برای خفتن من،

شاخه های غبار گرفته،باد خزانی خورده،پوک،همه تلخ ترین یادهای من،تلخ ترین یادگارهای من اند.

 

« دکتر علی شریعتی »

 

 

vasiatqi3.jpg

 

golesefidep7.jpg

 

 

 

مهربانم ،

مهربانم ،

بگذار نامت را فرياد زنم

بگذار شبها سر به دامنت گذارم و اشكهاي بي پناهم را نثار دامن پاكت كنم

بگذار تا دستهاي تنهايي ام را حلقه گردنت كنم  و گردنبدي از عشق دور گردنت بسازم .

مهربانم ،

مهربانم ،

 به  اين همه نداري ام نگاه نكن

به آنچه دارم بنگر

چون كه خوب مي داني هيچ ندارم و هر چه دارم فقط در دل دارم .

مهربانم ،

 از من روي بر مگردان  كه من تاب قهر تو  ندارم  .

مي دانم نه رسم عاشقي به جاي آوردم نه رسم آدميت

اما مي دانم كه همانقدر  كه من حقيرم تو هزاران برابر آن رحيمي و بزرگوار

مهربانم ،

 امشب نگاهم سخت دلتنگ است

دلتنگ نوازش نگاهت .

مهربانم  ،

 امشب صدايم سخت بغض آلود است

بغض از اين همه  گناهم .

مهربانم ،

 به من بگو چگونه تاب اين همه سوز را بياورم .

مهربانم ،

 به من بگو چگونه از اين همه تاري كه همچو عنكبوت بردور خود تنيده ام نجات يابم

مهربانم، 

 چگونه  اين همه غبار را از تنم بزدايم تا که شايد  لايق نوازشت گردانم .

مهربانم  من ضعيفم  ، ضعيف تر از همه  مخلوقاتت  و نياز به توجه خاص تو دارم براي نجاتم  وگرنه سخت

 در  گرداب هلاكت  جايگاهي براي خود ساخته ام

عزيزم

در اوج بهار باز خزانم .

اگر دستهاي پر مهرت را بر وجود خزان گرفته ام نكشي  ديگر اميدي به سبز شدن ندارم .

مهربانم،عشق تو همچون آتشي بر باغ وجودم افتاد و جز خاكستري از آن به يادگار نماند

حال كه خاكسترم  رهايم نكن كه در آئين تو نيست دل عاشق شكستن .

 

tahamishe2vo2.jpg


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 14:41 توسط زینب امینی( زی زی )| |

 

سلام...

برگشتم اما...

با کوله باری سوال ...

منگ تر و گنگ تر که میخوام بهشون جواب بدین شاد بتونم باهاشون کنار بیام...

 

 تو ای دیار بی رنگی میون دلای سنگی          نصیب ماها دلتنگی نصیب شما پروازه

ولی هنوزم برا شهادت یه معبری بازه             نسیم شلمچه میبره دلو تا خدا

طلاییه داره هنوزم بوی شده                        میدونم شب غم ها سحر میشه

دلامون صاحب بال و پر میشه                      تو هیئت به خدا ذکر یا حسین

                                         برامون توشه ی این سفر میشه

                                         حسین حسین سیدالشهدا

زمینی و خاکی ساده ولی دلیرو آزاده                دلم به پاتون افتاده آخه شبیه دریائین

                                       میدونه خدا که ای شهدا فاتح دل هائیین

امیر دلاتون پهلوون دریا دله                              رو قم قمه هاتون ذکر یا ابو فاضله

میمونه دل من زیر دینتون                                فدای اون همه شوو شینتون

میپیچه میون سنگرای عشق                          هنوزم نوای یا حسینیتون

                                      حسین حسین سیدالشهدا

تو این روزگار غربت                                         تو عصر فراق و غفلت

ایشالا با نور حضرت                                    پاینده میمونه رهبــــــــــــــــــر

اون رهبـــــــری که داره علم ولایت حیدر             با نام خمینی بایاد پیر جماران

همیشه سرافراز                                        میمونه شیعه تو جهان

تا وقتی دلامون با ولایته                                مسیر هممون با شهادته

نداریم از کسی ترس و واهمه                       به والله آرزومون شهادته

                                    حسین حسین سیدالشهدا

اونجا بهم ثابت کردن نه قسمت بوده که رفتم اونجا نه ...

فقط دعوت بوده همین...

ولی چرا من...

چرا منو دعوت کردن منه گنه کار که هیچی از نشونه های یه آدم که لایق دعوته رو نداره...

 

من کجا و تو که شنیدم قطره های خونت با همین خاک های شلمچه یا طلاییه و

یا اروند همراه شد

تا مرا بعد از سالها به زیارت تو کشانده هشدار دهد و کسی از درونم فریاد

 بزند که های!می دانی

فاصله خونی که در رگ توست با ان قطره های خون در چیست؟

 

من کجا و تو کجا که شنیدم چقدر راحت چشمت را به زرقو برق چراغ های شهر

 بستی !چراغ های

 چشمک زنی که مردم را از نگاه به آسمان باز میدارد اما تو دنبال ستاره های

 بودی و خودت هم ی

کی از آن ستاره هاش شدی ستاره هایی که با انها میشود راه را پیدا کرد!

 

من کجا و تو که در یک لحظه ی ملکوتی کوله بار گناهت را زمین گذاشتی

و عهدی بستی و همه

 چیز از همان یک لحظه شروع شد لحظه ای که شاید یک چشم بر هم

زدن هم طول نکشید

اما چشمه ای در قلب آدم ها میجوشاند که سعادت عمری را رقم خواهد

زد لحظه ای که

میثاق میبندی همان باشی که او میخواهد

 

وقتی بر خاکی که پیکر پاکت روی ان افتاده بود قدم میزدم با تو پیمان

 بستم که کوله بار گناهم

را زمین بگذارم و همان میثاقی را ببندم که تا با خدا بستی

 

هنوز کلام پیر جماران از یاد نبرده ام که گفت جنگ تمام نشده است

جنگ ما جنگ حق و باطل

است و تا پایان تاریخ ادامه خواهد داشت و من هر روز در کشاکش زندگی

 معنای این کلامش را

 در میابم در جنگی که هنوز تمام نشده است و با با مسئولیتی

 هزاران بار سنگین تر !

 

گاهی که بار سنگین این مسئولیت را بر دوشم احساس می کنم دلم برا

 آسمان تنگ میشود

 

و تو میدانی در این زرق و برق شهر پیمودن راه آسمان چه دشوار است!

 

 

 

می خوام از سفرم بگم که کجاها رفتیم....

از حسو حالی که تاحالا...

اول رفتیم محمود وند ..... معـــــــــــراج شهدا

شهیدایی که استخوناشون مونده و هنوز طاقت خاک سپاریشونو ندارن

اول فک کردم یه ماکته ولی...

کفن واقعی بود قدوبالای بلند این جوونا و .... شده بود اندازه ی یه کیسه برنج؟!

بزارین بریم سراغ منطقه بعدی فتــــــــــــــــــح المبین....

همونجایی که لشکر ۱۴ امام حسین اصفهان خودشو به آب زدنو ۳۶۰ شهید داد و پیام رهبر که موندگار شد روی شهدای اونجا

از این ۳۸۰ نفر ۳۶۰ نفر شهید میشنو ۲۰ نفر میمونن بابای منم جز این ۲۰ نفره! اونا خودشونو به آب زدن تا بقیه ی لشکرا

آسیب نبینن فرماندشونم کسیه که گلستان شهدا اصفهانو نورانی کرده

حسیـــــــــــــــن خرازی...

بزارین از بعدی بگم که تو من غوغـــــــــاکرد

شرهـــــــــــــانی...

اولش جا خودم اینقدر از شرهانی تعریف میکنن چقدر سادس... ولی...

برنامشون شروع شد و همراه یه کاروان شیرازی نشتیم روی خاکو مثل اونا خاکی شدیم...

شایدم سعی کردیم خاکی بشیم!!!

اول یه نفر اومد که جنس میفروخت...تعجب نداره حراجی جنس داشت توی شرهانی!!!

اومد و پیراهن قرمزو آبی پرسپولیسو به حراج گذاشت یکی گفت ۱ ملیون یکی گفت یک میلیارد...

بعد جوراب کیریستین رونالدورو!!!

اما بعد گفت یه سری جنس دیگم دارم یه خا که اگه بخری نمره ی ریاضیت میشه ۲۰!!!

همه گفتن ارزشی نداره...

گفت یه کلاه سوراخ که جغرافیتو میشه ۲۰!!!

گفتن هواکششه!!! نمی ارزه ۲ زار!!!

گفت یه پیراهن پاره که تاریختونو ۲۰ میکنه!!!

گفتن نمی ارزه!!!

یه قمقمه ی بی در!!!

بازم...

ولی گفت این خار این طوری ریاضی و ۲۰ میکنه که...

وقتی بره توی بدنت!!! آره اونوقت خیل راهت میشماریش!!!

این کلاه این طوری جغرافیو ۲۰ میکنه وقتی...

ببینی تیر از شرقت میاد یا غرب یا...

اینا سوراخ هواکش نیست جای تیره!!!

یه پیراهن پاره وقتی تورو یاد پیراهن یوسف می اندازه

 یوسفای خیلی مادرا رفتنو برنگشتن بعضیاشون بدون سر بعضی بی کفن بعضی...

بازم بگم...

بذارین برم سراغ منطقه بعد ...دو کوهه...

اونجا محل اسکانومون بودو توی تاریکی رفتیم دیدیمش ولی...

گردان تخریب محلی که شهدا برای خودشون قبر درست کردن محلی که...

توش عبادت میکردن...

بذارین از بعدش بگم  توی فکه...

از رملایی که خودشونو به دست باد داده بودن ...

از تنگه ی چزابه و شهداش...

از دهلاویه و محل شهادت چمــــــــــــــران...

از طلاییه و ۴۰۰ شیدی که پیدا کردن و غروب دل انگیزش...

از هویزه و شهید علم الهدی و مادرش که زینب وار شهیدشو تو آغوش کشید...

از شلمچه و... اینو نمیدونم ازش چی بگم خاکش هنوز تازه بود بوی خون بچه ها رو میداد از ۱۲-۱۳ ساله تا...

از مسجد جامع خرمشهرو جای خمپاره هایی که به یادگار داشت...

 از اروند و....

چه غروبی داشت روز آخــــــــــــر سفر من...

یه نماز توی ۱ متری آب به جماعت...

صدای ربنامون که دعای فرجو زمزمه میکردیم با موج آب درهم رفته بود...

بابام میگفت شب عملیات اگه اشتباه نکنم کربلای ۵  ۱ سالی بود عملیاتی نبود و مردم نگران بچه ها خسته

دشمن باور نداشت ما بتونیم از آب اروند بریم آخه همه جا تقریبا ثابت شده بود که  نظامیاااا

که نظامیا میگم نظامیا که با قایق اشتباه نشه...

نمیتونن از این آب عبور کنن آخه چون نزدیک دریا بود خصوصیات رودو دریارو باهم داشت...

غواصی غیر ممکن بود چون آبش گل بودو ۱ متریتو نمیدیدی

آب دو جریان داشت آبهای زیر به سمت خلیج فارس میرفت و روی آب بر خلاف اون...

خلاصه اونا با حساب همه ی این بحثا عملیاتو شروع میکنن اما...

 

حساب همه چیزو کده بودن جز اینکه خدا بزنه تو کاسه کوزشون یه باروون تند و شدید و موجای ...

همه ی بچه ها نا امید میگن کار خراب شد اما...

فرمانده میگه...

نه ما حساب همه چیزو کرده بودیم ولی ما با کپسول اکسیژن نمیریم با اشنوگر میریم صدای قایقا و اینا همه با هم

معلومه عراقیا یه روشنگر بزنن بچه دیده میشن خدا بارونو فرستاد که ما دیده نشیم اینم از یاری خدا...

حق داری بگرد ...

جست و جو کن قدمگاه عزیزان سفر کرده را...

اما در نقطه ی عروج باییست ...

بالهایت را به وسعت آسمان دلت باز کن...

لحظه ی پرواز است...!

بابام میگفت ما رفتیم مسجد فاو رو تصرف کردیم اما...

دقت کردین هرکی هر جارو تصرف میکنه پرچم خودشو میزنه یعنی من اونو فتح کردم اما...

مقصد ما فتح شهر فاو نبود ...

برای همین دستور دادن پرچم حم امام رضارو بردن بالای مسجد فاو نه پرچم ایرانو...

اونوقت عراقیا روی دیوارای شلمچه مینویسن آمده ایم بمانیم!!!

میگفت غواصا یه فرهنگی داشتن که یه تنابو گره میز با فاصله فرمانده گره اولو میگیرفت

و بقیه پشت سرش بقیه ی گره هارو...

اما بچه های غواص ما فرمانده گه دومو میگرفت ...

خودشو خودشو فرمانده نمیدونست ...


خواهشا به ادامه مطلبم سری بزنین خالی از لطف نیست


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 18:47 توسط زینب امینی( زی زی )| |


Design By : Night Skin